دسته بندی: رادیو نهال

آواز 17: مسواک زدن

با این نماهنگ جذاب که موضوعش مسواک زدن و تمیزی هست، کودکان دلبندتون رو تشویق به مسواک زدن کنید.

شب که می‌شه وقت خواب دندونو مسواک بزن

با حولۀ تمیزت دست و روتو پاک بکن

صبح که می‌شه با شادی از رختخواب جدا شو

یک کمی لِی‌لِی بکن برو سر شیر آب …

 

لالایی شانزدهم: اسب چوبی (لرستانی)

لالا لالا بخواب حالا، لالا لالا بخواب لالا
لالالالا گُلم هستی، برات می‌خرم اسبی
از اون اسبای برو باشه، زِ هر اسبی جلو باشه
لالا لالا گل گردو، بوات رفته پی اُردو
لالا لالا گل نازی، بوات رفته به سربازی
لالا لالا گل نعنا، بوات رفته و من تنها
لالا لالا به خوابش بَر، به سِیر سیب و نارش بَر
لالا لالا به گل مونی، به یاقوت و به دُرّ مونی
لالا لالا گلی دارم، که از گل بهتری دارم

لالایی پانزدهم: جوجه ماشینی

لالالا، جوجه ماشینی، دلش شب ها چه بی تابه…

دلش، مامانشوُ می خواد، شبا تا صبح، نمی خوابه…

بیا ای جوجه ماشینی، خودم مامانِ تو میشم…

دلت هر وقت که می گیره، بدو کن، زود بیا پیشم…

برات لالایی می خونم، که تا خوابت کنم شبها…

میگم بابام یه مرغ خوب، برات پیدا کنه فردا…

لالایی چهاردهم: ماه و پرتقال (شمالی)

ماه و پرتقال، لرزان و غلتان، گرد و نارنجی، سفید و رخشان
لالالالایی، فرزندم بخواب، سرسبز و آرام، چون مازندران
داره می‌خنده، ساقۀ شالی، مثل گل سرخ، رو دار قالی
خدایا قسم به ماه روشن، تور ماهیگیر نَمونه خالی
لای لای لالایی، توی شالیزار، مهتاب در اومد، چون گل بهار
بابایی بازم، رفته به دریا، موج‌ها سرِ هم، دریا بی‌قرار
تو جنگل و دشت، تو کوه و دریا، صدای بارون، پیچیده هر جا
قایق سفید، رو موج بلند، افتاده به تور، ماهی طلا
مه می‌ریزه نرم، رو رود غُرّان، شالیزار شده، ستاره باران
لالایی بکن، شب تموم می‌شه، خورشید در میاد، با روی خندان

لالایی سیزدهم: ماه و آلاچیق (ترکمنی)

رشید و زیبا، اسب ترکمن، می‌چرخد آرام، تو دشت و دَمَن
توی آلاچیق، در دل صحرا، من و تو تنها، فرزند رعنا
قصه می‌گویم، می‌دهم تابَت، می‌خندی تو، می‌برت خوابت
قصه می‌گویم، از یه روز شاد، می‌دوی در دشت، می‌دوی چون باد
برۀ سفید، می‌دود با تو، از بلندی‌ها، می‌پَرد با تو
می‌غَلتی آرام، روی سبزه‌ها، مثل جویباری، جاری و رها
لالالالایی… لالایی لالا
شب که می‌رسد، توی آسمان، می‌رسد به گوش، تار ترکمان
می‌خوابی و ماه، روی آلاچیق، می‌تابد آرام، نرم و بی دریغ
وقتی بخوابی، من تنها می‌شم، می‌دوزم برات، شال ابریشم
عرقچین سبز، روسری گلدار، گلای نخی، رو شاخ انار
در بارانِ گل، دلبندم جانان، خواب خوش بینی، خواب بی‌پایان
در این گلستان، فرزندم لالا، برایم بگو، فردا خوابت را

داستان روباه زیرک (متن + صوت)

 

به نام خدای مهربان

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا کسی نبود.

در روزگاران قدیم گرگی بود بسیار ظالم و شرور و در کنار خانه روباهی زندگی می‌کرد.

روباه با زحمت خانه‌ای برای خودش ساخته بود که از خانه گرگ قشنگ‌تر و بزرگ‌تر بود. تا اینکه یک روز گرگ ظالم به در خانه روباه رفت و بعد از سلام و تعارف به روباه گفت:

– خانه قشنگی برای خودت درست کردی، البته و صدالبته که این خانه به درد یک گرگ می‌خورد تا یک روباه بی‌عرضه‌ای مثل تو.

روباه می‌خواست حرفی بزند که گرگ اضافه کرد:

– خوب بعدازاین، اینجا خانه من است و تو هم باید هرروز برای من غذا درست کنی.

بله بچه‌ها، روباه بیچاره مجبور بود اطاعت کند چون هر وقت دست‌خالی به خانه برمی‌گشت کتک مفصلی هم نوش جان می‌کرد.

یکی از روزها که روباه به دنبال غذا به هر گوشه و کناری سر می‌زد، به باغی رسید. قسمتی از دیوار باغ فرو ریخته بود و چند شاخه درخت انگور ازآنجا بیرون آمده بود. روباه به خود گفت:

– بد نیست سری هم به داخل باغ بزنم شاید غذایی پیدا کنم.

از داخل سوراخ به باغ وارد شد. البته از مرغ و خروس خبری نبود. روباه گرسنه مقداری انگور خورد که ناگهان صدای انسانی را شنید و با وحشت پا به فرار گذاشت تا از سوراخ دیگر باغ فرار کند که یک‌دفعه متوجه شد، جلوی سوراخ را با چوب و شاخه درخت و نی‌های ریز و درشت پوشانده‌اند.

روباه پشت درختی منتظر شد تا باغبان کارش را تمام کند و بعد به‌آرامی از سوراخی که وارد باغ شده بود فرار کرد.

در راه برگشتن به خانه، روباه در فکر نقشه‌ای بود که بتواند شر این مهمان ناخوانده را از سرخود کم کند و بیشتر به سوراخ دیوار که در جلواش گودالی حفر کرده و روی آن را پوشانده بودند فکر می‌کرد.

حسابی در فکر خود غرق بود که به نزدیکی‌های خانه رسید. گرگ شرور از خانه بیرون آمده بود و قدم می‌زد که ناگهان روباه را دید، بازوی او را کشید و فریاد زد:

– تنبل بی‌عرضه دست‌خالی برگشتی!

روباه با لکنت زبان گفت:

– قربانت گردم شکاری گیر آوردم اما نمی‌توانم او را بیاورم.

گرگ گفت: کجاست؟

روباه گفت:

– باغی را پیدا کردم که چند گوسفند هم در آنجا می‌چرند.

گرگ باعجله گفت: خوب زود باش. مرا به آنجا ببر!

روباه ترسان و لرزان به راه افتاد. تا به نزدیکی‌های باغ رسیدند. گرگ بادی به غبغب انداخت و گفت:

– خوب روباه بی‌عرضه گوسفندها کجاست؟

روباه گفت:

– جناب گرگ شما باید از سوراخ دیوار باغ که فرو ریخته وارد باغ شوید. بفرمائید، همین نزدیکی‌هاست.

گرگ مغرور خرناس کشان راه می‌رفت تا به سوراخ باغ رسیدند و روباه گفت:

– جناب گرگ این شما و این هم باغ پر از گوسفند.

گرگ گفت: خوب برو جلو.

روباه خودش را کنار کشید و گفت:

– ولی جناب گرگ، شما بزرگ‌ترید بفرمائید.

گرگ مغرور سر را بالا گرفت و داخل باغ شد که ناگهان زیر پایش سست شد و فریادی زد و دیگر چیزی نفهمید.

مدتی گذشت تا اینکه گرگ مغرور به هوش آمد و خودش را در چاهی دید. گرگ عصبانی شروع به داد و فریاد کرد. روباه که می‌خواست از عاقبت کار گرگ آگاه شود منتظر به هوش آمدن او بوده و فوراً به لب چاه آمد.

گرگ چون روباه را دید شروع به التماس کرد و گفت:

– دوست عزیز، من و تو از یک خانواده‌ایم. دوست هم هستیم، در یک‌خانه زندگی می‌کنیم، دستت را به من بده تا بیرون بیایم.

روباه گفت:

– قول می‌دهی از خانه من بروی و دیگر مرا کتک نزنی.

گرگ گفت: قول می‌دهم.

روباه دستش را دراز کرد و گفت: «بیا بیرون» اما گرگ سنگین بود و با یک حرکت، روباه هم به چاه افتاد.

تا روباه به چاه افتاد گرگ شروع کرد به مشت و لگدزدن به روباه و خیال داشت روباه را بکُشد.

روباه به‌آرامی گفت: کشتن من، ترا نجات نخواهد داد. بهتر است مرا بر پشت خود سوار کنی تا بروم و طناب بیاورم و ترا بیرون بکشم.

گرگ با خود گفت: «درست می‌گوید. بعد هم می‌توانم او را بکُشم و حتی او را بخورم؛ ولی حالا بهتر است برود طناب بیاورد» و خود را خم کرد و روباه بر پشت او جست و پایش را روی سر گرگ گذاشت و لب چاه را گرفت و بیرون آمد. بعد به گرگ نگاهی کرده و گفت:

– واقعاً آدم‌ها حق‌ دارند که می‌گویند: «توبه گرگ مرگه». حالا به تو نشان می‌دهم و شروع به داد و بیداد کرد. باغبان پیر از این‌ همه سروصدا با عجله خود را به نزدیک چاه رسانید و با تعجب دید گرگی درون دام افتاده و روباهی نیز بالای چاه ایستاده.

باغبان باعجله چند سنگ بزرگ را به چاه انداخت. سنگ‌ها از بالای چاه بر سر گرگ می‌افتاد و گرگ ناله می‌کرد تا اینکه ناله‌اش قطع شد.

باغبان، گرگ را بیرون کشید و پاهایش را بست و به درختی آویزان کرد. روباه هنوز منتظر پایان کار بود. باغبان نگاهی به او کرد و گفت:

– تو چه‌کاره‌ای؟ در باغ من چه می‌کنی؟

روباه گفت:

– این گرگ شرور به خانه من حمله کرد، آن را از من گرفت و به من ستم می‌کرد و مرا کتک می‌زد. من او را به اینجا آوردم که در چاه بیفتد.

باغبان گفت:

– کار خوبی کردی. او سال قبل گوسفندهای مرا در صحرا خورده بود و حالا به سزای عملش رسید. تو هم بهتر است دیگر پایت را به باغ من نگذاری. زود از جلوی چشمم دور شو.

روباه باعجله از سوراخ باغ بیرون پرید و به‌طرف خانه‌اش راه افتاد. خانه‌ای که مال خودش بود و دشمنی که آن را اشغال کرده بود به درک واصل‌شده بود.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir