دسته بندی: قصه

داستان روباه زیرک (متن + صوت)

 

به نام خدای مهربان

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا کسی نبود.

در روزگاران قدیم گرگی بود بسیار ظالم و شرور و در کنار خانه روباهی زندگی می‌کرد.

روباه با زحمت خانه‌ای برای خودش ساخته بود که از خانه گرگ قشنگ‌تر و بزرگ‌تر بود. تا اینکه یک روز گرگ ظالم به در خانه روباه رفت و بعد از سلام و تعارف به روباه گفت:

– خانه قشنگی برای خودت درست کردی، البته و صدالبته که این خانه به درد یک گرگ می‌خورد تا یک روباه بی‌عرضه‌ای مثل تو.

روباه می‌خواست حرفی بزند که گرگ اضافه کرد:

– خوب بعدازاین، اینجا خانه من است و تو هم باید هرروز برای من غذا درست کنی.

بله بچه‌ها، روباه بیچاره مجبور بود اطاعت کند چون هر وقت دست‌خالی به خانه برمی‌گشت کتک مفصلی هم نوش جان می‌کرد.

یکی از روزها که روباه به دنبال غذا به هر گوشه و کناری سر می‌زد، به باغی رسید. قسمتی از دیوار باغ فرو ریخته بود و چند شاخه درخت انگور ازآنجا بیرون آمده بود. روباه به خود گفت:

– بد نیست سری هم به داخل باغ بزنم شاید غذایی پیدا کنم.

از داخل سوراخ به باغ وارد شد. البته از مرغ و خروس خبری نبود. روباه گرسنه مقداری انگور خورد که ناگهان صدای انسانی را شنید و با وحشت پا به فرار گذاشت تا از سوراخ دیگر باغ فرار کند که یک‌دفعه متوجه شد، جلوی سوراخ را با چوب و شاخه درخت و نی‌های ریز و درشت پوشانده‌اند.

روباه پشت درختی منتظر شد تا باغبان کارش را تمام کند و بعد به‌آرامی از سوراخی که وارد باغ شده بود فرار کرد.

در راه برگشتن به خانه، روباه در فکر نقشه‌ای بود که بتواند شر این مهمان ناخوانده را از سرخود کم کند و بیشتر به سوراخ دیوار که در جلواش گودالی حفر کرده و روی آن را پوشانده بودند فکر می‌کرد.

حسابی در فکر خود غرق بود که به نزدیکی‌های خانه رسید. گرگ شرور از خانه بیرون آمده بود و قدم می‌زد که ناگهان روباه را دید، بازوی او را کشید و فریاد زد:

– تنبل بی‌عرضه دست‌خالی برگشتی!

روباه با لکنت زبان گفت:

– قربانت گردم شکاری گیر آوردم اما نمی‌توانم او را بیاورم.

گرگ گفت: کجاست؟

روباه گفت:

– باغی را پیدا کردم که چند گوسفند هم در آنجا می‌چرند.

گرگ باعجله گفت: خوب زود باش. مرا به آنجا ببر!

روباه ترسان و لرزان به راه افتاد. تا به نزدیکی‌های باغ رسیدند. گرگ بادی به غبغب انداخت و گفت:

– خوب روباه بی‌عرضه گوسفندها کجاست؟

روباه گفت:

– جناب گرگ شما باید از سوراخ دیوار باغ که فرو ریخته وارد باغ شوید. بفرمائید، همین نزدیکی‌هاست.

گرگ مغرور خرناس کشان راه می‌رفت تا به سوراخ باغ رسیدند و روباه گفت:

– جناب گرگ این شما و این هم باغ پر از گوسفند.

گرگ گفت: خوب برو جلو.

روباه خودش را کنار کشید و گفت:

– ولی جناب گرگ، شما بزرگ‌ترید بفرمائید.

گرگ مغرور سر را بالا گرفت و داخل باغ شد که ناگهان زیر پایش سست شد و فریادی زد و دیگر چیزی نفهمید.

مدتی گذشت تا اینکه گرگ مغرور به هوش آمد و خودش را در چاهی دید. گرگ عصبانی شروع به داد و فریاد کرد. روباه که می‌خواست از عاقبت کار گرگ آگاه شود منتظر به هوش آمدن او بوده و فوراً به لب چاه آمد.

گرگ چون روباه را دید شروع به التماس کرد و گفت:

– دوست عزیز، من و تو از یک خانواده‌ایم. دوست هم هستیم، در یک‌خانه زندگی می‌کنیم، دستت را به من بده تا بیرون بیایم.

روباه گفت:

– قول می‌دهی از خانه من بروی و دیگر مرا کتک نزنی.

گرگ گفت: قول می‌دهم.

روباه دستش را دراز کرد و گفت: «بیا بیرون» اما گرگ سنگین بود و با یک حرکت، روباه هم به چاه افتاد.

تا روباه به چاه افتاد گرگ شروع کرد به مشت و لگدزدن به روباه و خیال داشت روباه را بکُشد.

روباه به‌آرامی گفت: کشتن من، ترا نجات نخواهد داد. بهتر است مرا بر پشت خود سوار کنی تا بروم و طناب بیاورم و ترا بیرون بکشم.

گرگ با خود گفت: «درست می‌گوید. بعد هم می‌توانم او را بکُشم و حتی او را بخورم؛ ولی حالا بهتر است برود طناب بیاورد» و خود را خم کرد و روباه بر پشت او جست و پایش را روی سر گرگ گذاشت و لب چاه را گرفت و بیرون آمد. بعد به گرگ نگاهی کرده و گفت:

– واقعاً آدم‌ها حق‌ دارند که می‌گویند: «توبه گرگ مرگه». حالا به تو نشان می‌دهم و شروع به داد و بیداد کرد. باغبان پیر از این‌ همه سروصدا با عجله خود را به نزدیک چاه رسانید و با تعجب دید گرگی درون دام افتاده و روباهی نیز بالای چاه ایستاده.

باغبان باعجله چند سنگ بزرگ را به چاه انداخت. سنگ‌ها از بالای چاه بر سر گرگ می‌افتاد و گرگ ناله می‌کرد تا اینکه ناله‌اش قطع شد.

باغبان، گرگ را بیرون کشید و پاهایش را بست و به درختی آویزان کرد. روباه هنوز منتظر پایان کار بود. باغبان نگاهی به او کرد و گفت:

– تو چه‌کاره‌ای؟ در باغ من چه می‌کنی؟

روباه گفت:

– این گرگ شرور به خانه من حمله کرد، آن را از من گرفت و به من ستم می‌کرد و مرا کتک می‌زد. من او را به اینجا آوردم که در چاه بیفتد.

باغبان گفت:

– کار خوبی کردی. او سال قبل گوسفندهای مرا در صحرا خورده بود و حالا به سزای عملش رسید. تو هم بهتر است دیگر پایت را به باغ من نگذاری. زود از جلوی چشمم دور شو.

روباه باعجله از سوراخ باغ بیرون پرید و به‌طرف خانه‌اش راه افتاد. خانه‌ای که مال خودش بود و دشمنی که آن را اشغال کرده بود به درک واصل‌شده بود.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir

داستان پروانه و عنکبوت (متن + صوت)

 

به نام خدای مهربان

خورشید آرام آرام باغ را روشن می‌کرد. قطره‌های شبنم از گلبرگ‌های گل‌ها حرکت می‌کردند و به زمین می‌افتادند. پروانه‌ی زیبا که میان یک گل خوابیده بود، بیدار شد و با قطره‌ی شبنمی که روی برگی مانده بود دست و صورت خود را شست و بعد شروع به چرخیدن دور گل‌ها و بوییدن آنها کرد.

در گوشه‌ای از باغ، تنه‌ی درختی افتاده بود که گذشت سال‌ها آن را تو خالی کرده بود و در اطراف آن هم علف‌ها و گل‌های زیادی درآمده بود. پروانه همین طور که در کنار درخت و میان گل‌ها بالا و پایین می‌رفت، صدای فریادی شنید که کمک می‌خواست. او روی تنه‌ی قدیمی و پوسیده‌ی درخت نشست تا بهتر صدای فریاد را بشنود. صدا از توی درخت به گوشش رسید.

پروانه پر زد و جلوی تنه‌ی درخت روی زمین نشست. مورچه‌ای را دید که در تارهای عنکبوتی به دام افتاده و کمک می‌خواست. پروانه می‌دانست هر کسی که در تار عنکبوت گیر کند از بین خواهد رفت. کمی فکر کرد و گفت: «ای وای! حتماً باید به او کمک کنم.» برای همین تصمیم گرفت هر طور شده توی تنه‌ی درخت برود.

عنکبوت از میان تاریکی آنها را نگاه می‌کرد. مورچه از چشم‌های او وحشت کرد و با ناله از پروانه کمک خواست. عنکبوت آهسته از جای خود بیرون آمد تا خود را به او برساند. پروانه به سرعت حرکت کرد و دست‌های مورچه را محکم گرفت و شروع به کشیدن کرد. آنقدر سریع بال زد و مورچه را کشید که تارها پاره شدند و براحتی مورچه را بیرون کشید. عنکبوت ناراحت و عصبانی فریاد زد، ولی آنها فرار کرده بودند. پروانه در حالی که دست‌های مورچه را گرفته بود، پروازکنان کمی دورتر روی شاخه‌ی گلی نشست.

مورچه که خیالش راحت شده بود، نفس عمیقی کشید و گفت:

– «تو با به خطر انداختن خود، جان من را نجات دادی.»

پروانه با لبخندی گفت:

– «مورچه جان! ما باید موقع گرفتاری به یکدیگر کمک کنیم.»

عنکبوت به خاطر پاره شدن تارهایش و از دست دادن غذایش بسیار ناراحت بود و تصمیم گرفت که این کار پروانه را پاسخ دهد.

از آن روز، عنکبوت آهسته از لابه لای شاخ و برگ‌ها مواظب حرکات پروانه بود تا بتواند برای به دام انداختن او نقشه‌ای بکشد.

یک روز عنکبوت متوجه بوته گلی شد که در کنار تنه‌ی درخت، سبز شده بود. با خودش فکری کرد و گفت:
– «وقتی غنچه باز شود و پروانه برای بوییدن آن بیاید، تور خود را که جدا بافته‌ام بر سرش می‌اندازم و او را شکار می‌کنم.»

چند روز بعد، زمانی که عنکبوت مشغول بافتن تار خود بود، غنچه‌ی گل هم آرام آرام باز می‌شد.

تا این که یک روز وقتی پروانه در باغ پرواز می‌کرد، متوجه شد یک گل زیبا و جدید در باغ باز شده و با بوی خوش خود، هوا را خوشبو ساخته است. آرام پایین آمد و خوب به آن خیره شد. خیلی تعجب کرد. با خودش گفت: «این شاخه گل، زیباست؛ اما حیف که نزدیک تنه‌ی درخت است و عنکبوت توی آن در کمین من است.» پروانه دوست داشت روی گل بنشیند اما می‌دانست که عنکبوت آن جاست. بنابراین پر زد و از آن جا دور شد. عنکبوت از این کار او خیلی ناراحت شد.

فردای آن روز، دوباره پروانه موقع پرواز کمی به گل نگاه کرد و آهی کشید و از آن جا دور شد.

عنکبوت که دید پروانه از او می‌ترسد، ناچار به سراغ یکی از دوستان خود رفت و از او کمک خواست. دوستش فکری کرد و گفت: «پروانه فردا هم به سراغ گل می‌آید بنابراین من هم به خانه‌ی تو می‌آیم. وقتی پروانه آمد و به گل نزدیک شد، تو از تنه‌ی درخت بیرون برو. وقتی از آن جا دور شدی او روی گل می‌نشیند و من او را شکار می‌کنم.» عنکبوت دست‌هایش را با خوشحالی به هم زد و با صدای بلند خندید.

فردا صبح باز هم پروانه به سراغ گل آمد. بوی خوش گل پروانه را گیج کرده بود. عنکبوت از خانه‌اش خارج شد، درحالی که از گوشه‌ی چشم او را نگاه می‌کرد. پروانه با رفتن او خوشحال شد و به طرف گل پرواز کرد. دوست عنکبوت در کمین بود و به سقف تنه‌ی درخت چسبیده بود و لحظه شماری می‌کرد تا پروانه را شکار کند. پروانه که می‌دید عنکبوت دور و دورتر می‌شود، آرام روی گل نشست چشم‌هایش را بست و شروع به بوییدن گل کرد. دوست عنکبوت از فرصت استفاده کرد و از بالا، تورها را با عجله روی پروانه انداخت.

پروانه با وحشت چشم‌هایش را باز کرد و خود را میان تارهای زیادی اسیر دید. او با ترس، بال‌هایش را به هم زد تا بتواند فرار کند اما فایده‌ای نداشت. عنکبوت‌ها به سرعت خود را به بوته‌ی گل رساندند. آن‌ها که خیلی خوشحال شده بودند فریاد زدند: «چقدر خوب، گیر افتاد!» و بعد عنکبوت جلو آمد گفت: «وقتی مورچه را نجات می‌دادی باید فکر این روز را می‌کردی!» و سپس با صدای بلند شروع به خندیدن کردند.

کمی دورتر، مورچه به همراه دوستانش مشغول بردن دانه به خانه‌اش بود که صدای خنده‌های آنها را شنید. با خودش گفت: «حتماً باز هم یکی دیگر را به دام انداخته‌اند که این همه خوشحال هستند.» مورچه‌ها خود را به تنه‌ی درخت رساندند تا علت شادی آنها را بفهمند. وقتی به آنها رسیدند، پروانه را در دام آنها گرفتار دیدند. مورچه ناراحت شد و گفت: «باید او را نجات بدهیم!» و بعد بلافاصله با دوستانش به طرف تنه‌ی درخت دویدند.

مورچه‌ها خود را به بوته‌ی گل رساندند و آرام به عنکبوت‌ها حمله کردند. تعداد مورچه‌ها خیلی زیاد بود و عنکبوت‌ها قدرت مبارزه با آنها را نداشتند. به همین خاطر با وحشت خود را از بالای بوته‌ی گل پایین انداختند و فرار کردند. پروانه آزاد شد و از مورچه و دوستانش تشکر کرد.

عنکبوت‌ها از ترس مورچه‌ها پا به فرار گذاشتند و برای همیشه تنه‌ی درخت را ترک کردند. پروانه نگاهی به مورچه‌ها کرد و گفت: «دوستان من! درست است شما خیلی کوچک هستید ولی همبستگی شما باعث شد، دشمن را شکست بدهید!».

از آن روز، مورچه‌ها با پروانه به دوستی خود ادامه دادند و در باغ سرسبز، زندگی خوبی با هم داشتند.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir

داستان زنبور کوچولو و کِرم (متن + صوت)

 

به نام خدای مهربان

آفتاب که بر گل‌ها تابید، گل‌های تازه از خواب بیدارشده، چشم به زنبور کوچولو دوختند که بالای سر آنها پرواز می‌کرد.

 

زنبور درمیان گل‌ها می‌چرخید و با شادی می‌گفت:

– سلام، سلام گل‌های زیبای مهربان. من دوست شما هستم، من زنبورم. زنبور کوچولو، دوست همه موجودات خوب. دوست همه موجودات مهربان!

گل‌ها هم با شادی به زنبور کوچولو سلام می‌کردند. همه چیز در آن صبح، خیلی خوب آغاز شده بود.

اما ناگهان زنبور کوچولو متوجه چیز عجیبی شد. اول کمی ترسید و خواست فرار کند. اما دید که ترسیدن و فرار کردن از چیزی که نمی‌شناسد، بدترین کاری است که می‌تواند انجام دهد و به همین خاطر جلوتر رفت.

 

وقتی که به آن چیز عجیب رسید، با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:

– چقدر ترسیدم! فکر می‌کردم که تو موجود خطرناکی هستی. شنیده بودم که کرم‌هایی در این اطراف زندگی می‌کنند، اما تا به حال هیچ کدام از شما را ندیده بودم.

هنوز حرف‌های زنبور کوچولو تمام نشده بود که کرم با صدای بلند شروع به گریه کرد.

زنبور کوچولو که علت گریه کرم را نمی‌دانست، با تعجب به او نگاه کرد. کرم درحالی که گریه می‌کرد، گفت:

– نه، خنده تو به خاطر چیز دیگری است، تو هم مثل دیگران می‌خواهی کرم‌ها را مسخره کنی.

زنبور کوچولو گفت:

– این چه حرفی است که می‌زنی؟ من اصلاً قصد مسخره کردن تو را نداشتم. خنده من به خاطر ترسیدن خودم است. من و تو می‌توانیم دوستان خیلی خوبی برای هم باشیم. ما خیلی چیزها می‌توانیم برای هم تعریف کنیم. مثلاً من برایت از پرواز حرف می‌زنم و تو برایم از برگ درختان و این که کرم‌ها چطوری زندگی می‌کنند، تعریف خواهی کرد.

در همین موقع، حشره‌های دیگری نیز از راه رسیدند. آن‌ها کرم را مسخره کردند. هرکس چیزی می‌گفت و بعد بقیه با صدای بلند می‌خندیدند.

سوسک گفت:

– نگاه کنید، این همان حشره‌ای است که دست و پا ندارد و روی زمین می‌خزد!

کفشدوز گفت:

– بله، او هیچ وقت نمی‌تواند پرواز کند!

مورچه پرنده گفت:

– او تا آخر عمرش مزه پرواز را نخواهد چشید و اگر از او بپرسی که دنیا چه جور جائی است، فکر می‌کند که دنیا همان جای تاریک زیر زمین است!

زنبور کوچولو سعی کرد به حشره‌های دیگر بفهماند که مسخره کردن دیگران کار درستی نیست، اما سعی او بی فایده بود.

پس از رفتن حشره‌ها، کرم باز هم شروع به گریه کرد و گفت:

– بیش از این نمی‌توانم تحمل کنم. این قدر حشره‌ها، کرم‌ها را مسخره کردند که آنها مجبور شدند از اینجا بروند. اما من نتوانستم جنگلی را که دوست دارم ترک کنم. من دلم نمی‌خواهد از اینجا بروم.

و همچنان گریه کرد.

زنبور کوچولو سعی کرد دوست خود را آرام کند:

– نه، تو اشتباه می‌کنی. تمامی حشره‌ها بدجنس نیستند. آن‌هایی که دیگران را مسخره می‌کنند، خودشان بیشتر لايق مسخره کردن هستند.

انگار که کرم نمی‌خواست و یا نمی‌توانست حرف‌های زنبور کوچولو را قبول کند. چون راه خود را در پیش گرفت و کوشید تا از تنه درختی بالا برود. وقتی که به بالای درخت رسید، فریاد زد:

– زنبور کوچولو، تو بهتر است بروی. من اینقدر اینجا می‌مانم تا حشره‌ها فراموش کنند که در این جنگل کرم هایی هم زندگی می‌کرده‌اند. خداحافظ دوست خوب من. برو و فراموش کن که روزی با کرم کوچکی آشنا شده بودی.

زنبور کوچولو راه خود را در پیش گرفت و از آنجا دور شد. آرزو می‌کرد که کرم او را صدا بزند تا برگردد. اما کرم، تنها به دور شدن او خیره مانده بود.

روزها گذشت، اما زنبور کوچولو هیچ وقت کرم را از یاد نبرد.

بهار سال بعد، زنبور کوچولو مثل همیشه از میان گل‌ها پرواز می‌کرد که ناگهان شنید کسی او را صدا می زند:

– زنبور کوچولو، آهای زنبور کوچولو!

زنبور کوچولو سر بلند کرد و پروانه قشنگی را دید. از پروانه پرسید:

– شما، مرا از کجا می‌شناسید؟

پروانه خنده‌ای کرد و گفت:

– فکر نمی‌کردم دوست قدیمی‌ات را به این زودی فراموش کرده باشی. زنبور کوچولو، من همان کرم کوچکی هستم که روزی حشره‌ها مسخره‌ام می‌کردند و حالا می‌توانم به هرجا که بخواهم پرواز کنم. ما کرم‌های مخصوصی هستیم که پس از مدتی تبدیل به پروانه خواهیم شد.

زنبور کوچولو از دیدن دوست قدیمی خود خیلی خوشحال شد و گفت:

– تو بهترین دوست من هستی. چون موقعی که همه مرا مسخره می‌کردند، تو نخواستی مثل دیگران مرا مسخره کنی و به من بخندی. حالا می‌توانم به همه بگویم که چه دوست خوبی دارم.

زنبور کوچولو با شادی لبخندی زد و از پروانه تشکر کرد.

او در این آرزو بود که‌ای کاش کسانی که آن روز کرم بیچاره را مسخره کرده بودند، پرواز پروانه را می‌دیدند.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir

داستان روباه و کلاغ (متن + صوت)

 

به نام خدای مهربان

در جنگل سرسبزی، بالای درخت بزرگی کلاغی لانه داشت. کلاغ بعد از مدتی چند تا تخم گذاشت و طولی نکشید که از توی این تخم‌ها چند تا جوجه بیرون آمدند. جوجه‌های کلاغ همه‌شان سیاه و بی‌ریخت بودند، ولی خود کلاغ همه آن‌ها را دوست داشت و از صدای قارقار آن‌ها خیلی خوشش می‌آمد.

یک روز که روباه حقه‌بازی ازآنجا می‌گذشت از قارقار جوجه‌ها فهمید که لقمه چرب و نرمی بالای آن درخت است.

روباه که خیلی دلش می‌خواست یکی دوتا از آن جوجه‌ها را بخورد، هرچه نگاه کرد دید درخت خیلی بزرگ است و لانه هم خیلی بالا و او نمی‌تواند خودش را به آن بالا برساند.

روباه بعد از مدتی فکر کردن، بلند شد و رفت از توی دِه، یک کلاه نمدی و یک اَره کهنه پیدا کرد و به‌ پای درخت برگشت. بعد از این که مطمئن شد که کلاغ توی لانه است، اَره را روی درخت گذاشت و مثلاً شروع به اَره کردن درخت کرد.

کلاغ به صدای خروخر اAره، سرش را از توی لانه بیرون آورد و پائین را نگاه کرد و دید که روباهی چیزی را به تنه درخت می‌کشد. این بود که پرسید:

– آهای، چکار داری می‌کنی؟

روباه سرش را بالا کرد و همان‌طور که مشغول اَره کردن بود در جواب گفت:

– من باغبان این باغ هستم و می‌خواهم این درخت را قطع کنم و به زمین بیندازم.

کلاغ که از شنیدن حرف روباه ترس برش داشته بود گفت:

– مگر نمی‌بینی که لانه من روی این درخت است و بچه‌های من توی آن هستند؟

روباه حقه‌باز گفت:

– اصلاً تو بی‌خود کردی که روی درخت من لانه درست کردی و تخم گذاشتی و بچه درآوردی.

کلاغ که دید روباه خیلی عصبانی است، شروع به خواهش و التماس کرد و گفت:

– ای روباه مرا ببخش که بی‌اجازه تو روی درخت تو لانه درست کردم. دو سه روزی به من مهلت بده تا این جوجه‌ها کمی بزرگ‌تر شوند و جان بگیرند. قول می‌دهم وقتی‌که کمی بچه‌هایم بزرگ‌تر شوند از اینجا بروم.

روباه گفت:

– من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. درخت مال من است و همین‌الان هم می‌خواهم آن را قطع کنم و به زمین بیندازم. به من چه که بچه‌های تو هنوز کوچک هستند و پر درنیاورده‌اند.

وقتی کلاغ دید نخیر، روباه دست‌بردار نیست، از او یک ساعت مهلت خواست که برای پیدا کردن جا فکری بکند.

روباه پیش خودش فکر کرد که کلاغ در مدت یک ساعت کاری نمی‌تواند بکند. تازه هر کاری بکند، بچه‌هایش در این یک ساعت نمی‌توانند بزرگ‌تر شوند و پرواز کنند. درهرحال بچه‌های کلاغ امروز خوراک او هستند، چه حالا و چه یک ساعت دیگر. این بود که موافقت کرد که به کلاغ یک ساعت مهلت بدهد.

روباه موقتاً از اَره کردن دست کشید و پای درخت نشست و منتظر یک ساعت بعد شد.

کلاغ که نمی‌دانست چکار بکند، پیش زاغچه رفت که چند درخت آن‌طرف تر لانه داشت و ماجرا را برای او تعریف کرد و از او کمک خواست.

زاغچه سرش را از لانه‌اش بیرون آورد و از لابه‌لای درخت‌ها نگاهی به باغبان انداخت و بعد رو به کلاغ کرد و گفت:

– عجب کلاغ نادانی هستی تو. این باغبان همان روباه حقه‌باز است که کلاه نمدی سرش گذاشته و ادای باغبان‌ها را درمی‌آورد. برو توی لانه‌ات راحت بنشین. اگر گفت که می‌خواهد درخت را بیندازد، بگو زود باش بینداز، این روباه مردنی با آن اَره کهنه و زنگ‌زده‌اش مگر می‌تواند درخت به آن بزرگی را بیندازد. بریدن این درخت اَره بزرگ دوسر می‌خواهد و بازوی دو مرد نیرومند.

کلاغ با شنیدن حرف‌های زاغچه خیلی خوشحال شد و به لانه‌اش برگشت.

بعد از گذشتن یک ساعت مهلت، روباه دوباره بلند شد و شروع به کشیدن اره به تنه درخت کرد. کلاغ سرش را از لانه بیرون آورد و گفت:

– آهای، چکار داری می‌کنی؟

روباه گفت:

– مگر نگفتم که من باغیان این باغ هستم و می‌خواهم این درخت را قطع کنم. تو هم یک ساعت مهلتت تمام شده و حالا هر جا می‌خواهی برو.

کلاغ که از حرف‌های زاغچه دلش قرص و محکم شده بود با بی‌اعتنائی گفت:

– من هیچ جا نمی‌روم و تو هم باغبان نیستی و نمی‌توانی درخت را بیندازی. اگر می‌توانی همین‌الان بینداز و برو پی کارت.

روباه با شنیدن حرف‌های کلاغ و دیدن قیافه بی‌اعتنای او فهمید که کلاغ، کلاغ یک ساعت پیش نیست. چون یک ساعت پیش با خواهش و التماس حرف می‌زد، ولی حالا پررو شده و حرف‌های درشت می‌زند. فهمید که از یکی دیگر چیز یاد گرفته، این بود که گفت:

– من به شرطی می‌گذارم تو روی این درخت لانه داشته باشی که به من بگوئی چه کسی به تو گفت من باغبان نیستم و نمی‌توانم این درخت را قطع کنم.

کلاغ باز نادانی کرد و گفت:

– زاغچه!

روباه اَره‌اش را روی کولش گذاشت و در حالی‌ که از آنجا دور می‌شد، پیش خودش گفت که چنان بلائی به سر این زاغچه بیاورم که در داستان‌ها بنویسند.

چند روزی که گذشت و روباه مطمئن شد که همه‌ چیز کاملاً فراموش شده، رفت خودش را به گل و خاک مالید و رفت پای درختی که زاغچه بالای آن لانه داشت خوابید و خودش را به مردن زد.

زاغچه که از آن بالا چشمش به روباه افتاد، با خودش گفت:

– این باید همان روباهی باشد که چند روز پیش می‌خواست آن درخت را اَره کند و حالا مرده و روی زمین افتاده. خوب است بروم چشم‌هایش را دربیاورم.

زاغچه از درخت پائین آمد و کنار روباه روی زمین نشست. اول نوکی به پوزه روباه زد. وقتی دید روباه تکان نمی‌خورد، رفت روی سر روباه نشست تا چشمش را دربیاورد. در این موقع روباه ناگهان دهانش را باز کرد و با دندان‌هایش زاغچه را گرفت.

زاغچه که دید در میان دندان‌های تیز روباه گیر افتاده، باز از هوش و زرنگی خودش کمک گرفت و گفت:

– ای آقا روباه، تو حق داری که مرا بگیری و بخوری. چون من هستم که همه‌چیز یاد پرنده‌ها می‌دهم، ولی اگر مرا نخوری، با تو هم دوست می‌شوم، چیزهایی یادت می‌دهم که روزی چندین مرغ و خروس بگیری و نوش جان کنی.

روباه با خودش گفت:

– بَد هم نمی‌گوید. این زاغچه خیلی باهوش و زرنگ است. اگر با او دوست شوم، برای من هم خیلی خوب است.

زاغچه که دید روباه به فکر فرورفته، گفت:

– خوب فکرهایت را بکن. اگر دوستی مرا قبول داری، باید قسم بخوری که در دوستی و رفاقت راست‌گو و درستکار باشی.

روباه تا دهانش را باز کرد که قسم بخورد، زاغچه از همین فرصت استفاده کرد و از دهان روباه پرید و به هوا رفت.

چند روز بعد، زاغچه همه مرغ‌های جنگل را خبر کرد و بعدازاین که همه جمع شدند، دسته‌جمعی به روباه حمله‌ور شدند.

یکی دُمش را نوک زد، یکی سرش را. روباه هم از ترس جان، دُمش را روی کولش گذاشت و از آن جنگل فرار کرد و دیگر کسی او را در آن دوروبرها ندید.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir

داستان کدوی قلقله زن (متن + صوت)

به نام خدای مهربان

در روزگاران قدیم، پیرزنی بود، سه تا دختر داشت، آنها هر سه ازدواج کرده، به خانه شوهر رفته بودند، روزی پیرزن از کار دوك ریسی خسته شده بود و از تنهایی نیز حوصله اش سر رفته بود، تصمیم گرفت، به خانه دختر کوچکش که به تازگی عروسی کرده بود، برود و چند روزی را در خانه دخترش بماند.

پیرزن بوسیله یکی از همسایگانش به دختر خود پیغام فرستاد: «من عصر جمعه به منزلتان می آیم، غذایی که باب دندان من باشد، بپز. به شوهرت هم بگو، که لباس دامادی خود را بپوشد تا قامت برازنده او را در لباس دامادی ببینم.»

عصر جمعه، پیرزن لباس های تازه خود را از صندوق چوبی بیرون آورد و پوشید، چادر چاقچورش را درست کرد، عصایش را بدست گرفت، و به سوی خانه تازه داماد راه افتاد. آنها در خارج از شهر، بالای تپه ای منزل داشتند.

همین که از دروازه شهر پا به بیرون گذاشت، چشمتان روز بد نبیند يك گرگ گرسنه، در جلویش ظاهر شد. کنار او، شروع به رفتن کرد. پیرزن از دیدن ناگهانی گرگ، دچار هول و هراس شد، و با دستپاچگی سلام کرد.

گرگ گفت: «کجا میروی پیرزن؟»

پیرزن گفت: «خانه دخترم میروم، چلو پلو بخورم، مرغ فسنجون بخورم، خورشت قیمه بخورم. چند روزی بمانم چاق بشم، چله بشم.»

گرگ گفت: «بیخودی زحمت می کشی، تو وقت این کارها را نداری، من تو را باید همین حالا بخورم؟»

پیر زن جواب داد: «ای آقا گرگ، من پیرزن رنجورم، يك پوست استخوانم، مرا که بخوری، تو سیر نمیشی، اگر اجازه بدهی، من به خانه دخترم بروم، و چند روزی آنجا بمانم چاق میشم، چله میشم، آنوقت تو مرا بخور.»

گرگ گفت: «حرف حسابی میزنی، بسیار خوب، برو، ولی بدان که من از اینجا تکان نمی خورم، و همین جا می مانم تا تو برگردی.»

پیرزن، وقتی گرگه را گول زد، راه افتاد، ولی هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود، که يك پلنگ درنده جلوش را گرفت و گفت: «کجا می روی پیر زن؟»

پیرزن گفت: «خانه دخترم میروم، چلو پلو بخورم، مرغ فسنجون بخورم، خورشت قیمه بخورم چند روزی بمانم چاق پشم، چله بشم.»

پلنگ گفت: «من گرسنه ام، چند روزی است، چیزی نخورده ام، باید تو را بخورم.»

پیرزن گفت: «ای آقا پلنگ، من پیرزن رنجورم، يك پوست و استخوانم، مرا که بخوری سیر نمیشی، اگر اجازه بدهی، من به خانه دخترم بروم و چند روزی آنجا بمانم چاق میشم، چله میشم، آنوقت تو مرا بخور!»

پلنگ گفت: «حرف حسابی میزنی، بسیار خوب، برو، ولی بدان که من همین جا می مانم و منتظر تو میشم، تا تو برگردی.»

پیرزن، سر پلنگه را «شیره» مالید و مثل گرگه او را هم گول زد، و به سوی خانه دامادش راه افتاد.

او نزدیکی خانه دامادش با شیری روبرو شد، شیر غvش کرد، پیرزن هراسان در جایش ماند.

شیر گفت: «به کجا میروی پیرزن؟»

پیرزن گفت: «خانه دخترم میروم، مرغ فسنجون بخورم، خورشت قیمه بخورم، چند روزی بمانم چاق بشم، چله بشم، سرحال بیام.»

شیر گفت: «نه، من باید تو را بخورم، چون گرسنه ام.»

پیرزن جواب داد: «آقا شیره، خودمانیم، من پیرزن رنجورم، يك پوست و استخوانم، تو که گوشت لذیذ گوزن و گاو را میخوری، با خوردن من که تو سیر نمی شوی بگذار، من به خانه دخترم بروم، چند روزی آنجا بمانم. خوب بخورم و بخوابم، تا چاق بشم، چله بشم، آنوقت مرا بخور!»

پیرزن، با این حرف ها شیره را هم گول زد و به راه افتاد، تا به خانه داماد رسید. همین که در را زد، دختر و دامادش در را به رویش باز کردند، حلقه گل بر گردنش انداختند، سر و صورتش را بوسه زدند و خوش آمد گفتند، و با احترام بردند به اتاق. برایش توی لاله ها شمع روشن کردند، رویش عطر و گلاب پاشیدند، سر شام هم بالای سفره نشاندند، پلوخورشت، قیمه و فسنجون توی سفره چیدند، میوه رنگارنگ برایش آوردند.

پیرزن شروع کرد به خوردن غذاهای لذيذ، که دست پخت دخترش بود، بعد هم، موقع خواب که شد، رختخواب پر قو برایش پهن کردند، پیرزن رفت توی رختخواب، خواب راحتی کرد، چند روزی نزد دخترش ماند، خستگی اش از بین رفت. وقتی خواست به خانه خودش برگردد، به دخترش گفت: «برو يك كدوی بزرگ حلوایی برای من بیاور.»

دختر رفت، يك كدوی بزرگ برایش آورد. پیرزن گفت: «توی کدو را خالی کن، و من موقعی که رفتم توی کدو، درش را از تو می بندم و تو قِل اش بده تا راه بیفتد!»

دختر گفت: «مادر، برای چی این کار را می کنی؟»

پیرزن، داستان گرگ، پلنگ، و شیر را برای دخترش تعریف کرد، و گفت که چگونه آنها را گول زده و خود را به اینجا رسانده است. چنانچه موقع مراجعت نتواند خود را از چنگ آنها نجات دهد، دچار دردسر خواهد شد. سپس به داخل کدو حلوایی رفت و به دختر و دامادش اشاره کرد که او را از خانه بیرون ببرند و قِلش بدهند.

دختر و دامادش، کدو را در حالی که پیرزن درونش بود، به جلو خانه خود آوردند و در سرازیری جاده قِلش دادند.

کدو، قِل قِل زنان، در سراشیبی جاده غلتید و به راه افتاد. همین که به نزدیکی شیر رسید. و شير دید که کدو دارد قل میخورد، به جلو رفت و گفت: «کدوی قلقله زن، من در اینجا منتظر پیرزنم، تو او را ندیدی؟»

کدو گفت: «والا ندیدم بلا ندیدم، به سنگ تق – توق ندیدم، به جوز لق – لوق ندیدم، هولم بده، قلم بده، بگذار بغلتم و برم.»

شیر گفت: «حالا که ندیدی هولت میدم، قلت میدم.» هولش داد و قلش داد، تا رسید نزديك پلنگ.

پلنگ همین که کدو را دید، پیش آمد و گفت: «کدوی قلقله زن، من در اینجا منتظر پیرزنم. تو او را ندیدی؟»

کدو گفت: «والا ندیدم، بلا ندیدم، به سنگ تق – توق ندیدم، به جوز لق – لوق ندیدم، هولم بده، قلم بده، بگذار بغلتم و برم.»

پلنگ گفت: «حالا که ندیدی هولت میدم، قلت میدم.» هولش داد و قلش داد تا رسید نزديك گرگه.

گرگ تا او را دید، جلو آمد و پرسید: «کدوی قلقله زن، من در اینجا منتظر پیرزنم، تو او را ندیدی؟»

کدو گفت: «والا ندیدم، بلا ندیدم، به سنگ تق – توق ندیدم، به جوز لق – لوق ندیدم قلم بده، هولم بده، بگذار بغلتم و برم.»

گرگ بدجنس صدای پیرزن را از درون کدو شناخت و گفت: «تو دروغ می گویی! تو همان پیرزنی هستی که به من قول داده بودی از خانه دخترت، يک راست نزد ما بیایی، حالا رفته ای توی کدو ، من تو را بیرون می کشم و میخورم، حتماً این چند روزه چاق و چله هم شده ای؟»

آنگاه، از پایین کدو، آن را سوراخ کرد، و سرش را برد توی آن. پیرزن که قبلاً فکر این کار را کرده بود، در کدو را برداشت و پرید بیرون! وقتی گرگه از این سر رفت توی کدو، دید درون کدو خالی است. تا آمد به خود بجنبد و از توی کدو در بیاید، پیرزن پا به فرار گذاشت. دوید، دوید تا رسید به خانه اش. داستان ما سرآمد، ولی کلاغه به خونه اش نیامد.

«پایان»

 

 

منبع: https://www.epubfa.ir

ماجرای سه بچه خرس (متن + صوت)

به نام خدای مهربان

روزی روزگاری، سه بچه خرس با مادرشان در گوشه ای از جنگل زندگی می کردند.

خرس اول خیلی تنبل بود. دوست داشت از صبح تا شب بخوابد و هیچ کار نکند. خرس دوم خیلی شکمو بود. دوست داشت از صبح تا شب بخورد و هیچ کار نکند. اما خرس سوم نه تنبل بود و نه شکمو. خیلی هم زرنگ بود.

روزی مادر بچه خرسها، آنها را صدا کرد و گفت: بچه های من، شما دیگر بزرگ شده اید. وقت این رسیده که هر یک از شما برای خودش خانه ای بسازد.

خرس تنبل گفت: وای چه کار سختی! اما حالا که مجبورم، یک خانه از کاه می سازم که آسان است. بعد هم رفت و خانه کاهی اش را ساخت. آن را به برادرهایش نشان داد و گفت: ببینید چه خانه قشنگی ساخته ام!

خرس شکمو گفت: خانه ات قشنگ است، امامحکم نیست. اگر باد بوزد، زود خراب می شود. من خانه ام را از چوب می سازم. بعد هم رفت و چوب آورد و مشغول ساختن خانه اش شد. خانه چوبی او هم خیلی زود آماده شد.

خرس زرنگ چرخ دستی کوچکش را پر از آجر کرده بود و می کشید. خانه چوبی برادرش را دید و گفت: خانه تو هم زیاد محکم نیست. باد و باران آن را خراب می کند. من می خواهم خانه ام را با آجر بسازم.

خرس شکمو ناراحت شد و گفت: ساختن خانه آجری خیلی طول می کشد. تا شب تمام نمی شود. شب هم گرگ می رسد و تو را می خورد.

خرس زرنگ چیزی نگفت. به کارش ادامه داد. او تمام روز کار کرد. چرخ دستی اش را پر از آجر می کرد و می آورد. آجرها را هم می چید و خانه اش را می ساخت. وقتی هوا تاریک شد، خانه آجری او هم تمام شد. با شادی به خانه اش نگاه کرد و گفت: به به، چه خانه خوب و محکمی ساخته ام!

ناگهان صدای زوزه گرگ در جنگل پیچید. خرس زرنگ اصلاً نترسید. رفت توی خانه اش، در را بست و با خیال راحت خوابید. اما برادرهایش در خانه هایشان از ترس می لرزیدند.

روز بعد، بچه خرسها به دیدن مادرشان رفتند. به او خبر دادند که خانه هایشان را ساخته اند. مادر خیلی خوشحال شد. گفت: آفرین بچه های من! حالا وقت این است که در زمین جلوی خانه تان چیزی بکارید و مشغول کار شوید.

بچه خرس ها قبول کردند. بعد هم از مادر خداحافظی کردند. به طرف خانه های خودشان به راه افتادند. در میان راه، آقا گرگه آنها را دید. با خودش گفت: به به، چه بچه خرس های چاق و چله ای! حتما خیلی خوشمزه اند. باید آنها را بگیرم و بخورم. بعد هم آهسته و بی سرو صدا دنبالشان به راه افتاد.

سه بچه خرس، بی خبر از گرگ سیاه، به خانه هایشان رفتند. آقا گرگه با خودش گفت: خب اول به سراغ خرسی می روم که خانه کاهی دارد. و راه افتاد و رفت به طرف خانه کاهی. در زد وگفت: خرس کوچولو، خرس مهربان، در را باز کن، رسیده مهمان.

خرس تنبل صدای گرگ را شناخت و گفت: نه در را باز نمی کنم. چون می دانم تو گرگی، گرسنه و بزرگی.

آقا گرگه عصبانی شد و گفت: حالا که اینطور است، فوت می کنم به خانه ات. تا برود به آسمان.

بعد هم لپهایش را پر از هوا کرد، و فوت کرد به خانه کاهی. خانه خراب شد و کاه ها به آسمان رفت. خرس تنبل، آقا گرگه را دید، ترسید و لرزید. فرار کرد و رفت، تا به خانه خرس شکمو رسید. داد کشید: کمک کمک، در را باز کن برادرجان! خرس شکمو در خانه را باز کرد. خرس تنبل پرید توی خانه، و در را بست.

آقا گرگه گفت: بیایید در را بازکنید، چون که رسیده مهمان.

هر دو بچه خرس با هم گفتند: نه در باز نمی کنیم. چون می دانیم تو گرگی، گرسنه بزرگی.

آقا گرگه هم عصبانی شد. لپهایش را پر از هوا کرد و فوت کرد به خانه چوبی خانه چوبی خراب شد و چوبها به زمین ریخت. دو بچه خرس پا به فرار گذاشتند.

رفتند و رفتند تا به خانه خرس زرنگ رسیدند. داد کشیدند: کمک ، کمک، در را باز کن برادرجان! خرس زرنگ در را باز کرد. برادرهایش را راه داد و در را بست.

آقا گرگه از راه رسید. به در زد و گفت: آی خرس های کوچولو، آی خرس های مهربان. بیایید در را باز کنید، چون که رسیده مهمان.

هر سه بچه خرس با هم گفتند: نه، در را باز نمی کنیم. چون می دانیم تو گرگی، گرسنه و بزرگی.

آقا گرگه عصبانی شد لپهایش را پر از هوا کرد. فوت کرد به خانه آجری. اما خانه آجری تکان نخورد. آقا گرگه سرش را به دیوار خانه کوبید. دیوار آجری خراب نشد. اما سر آقا گرگه زخمی شد. آقا گرگه ناله کنان و زوزه کشان راه افتاد و رفت به خانه خودش.

چند روز گذشت. از آقا گرگه خبری نشد. تا اینکه یک روز بچه خرس ها، روی تپه، زیر سایه درخت سیب مشغول بازی بودند. ناگهان گرگ از راه رسید. بچه خرس ها پریدند روی درخت سیب. آقا گرگه با خودش گفت: همین جا منتظر می مانم تا بیایند پایین. یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، سه ساعت گذشت، بچه خرس ها پایین نیامدند. گرگ خسته و گرسنه بود. خرس زرنگ از بالای درخت، یک سیب کند و پرت کرد به آن دورها. آقا گرگه رفت که سیب را بخورد، بچه خرس ها از درخت پایین پریدند و فرار کردند.

چند روز دیگر هم گذشت. از آقا گرگه خبری نبود. خرس زرنگ می خواست برای خودش یک بشکه بخرد. از خانه بیرون آمد و به شهر رفت. بشکه را خرید و به طرف خانه برگشت. در میان راه، آقا گرگه را دید. آقا گرگه هم او را دید و به طرفش دوید. خرس زرنگ رفت تو بشکه، با بشکه قل خورد و آمد به طرف گرگه. بشکه به گرگه رسید و محکم به او خورد. گرگه به زمین افتاد و آه و ناله اش بلند شد. خرس زرنگ از توی بشکه درآمد و پا به فرار گذاشت.

چند روز بعد، بچه خرس ها توی خانه، کنار آتش نشسته بودند. یک مرتبه سرو صدایی شنیدید. از پنجره نگاه کردند. دیدند که آقا گرگه با یک نردبان به آن طرف می آید. گرگ، نردبان را به دیوار خانه تکیه داد و از آن بالا رفت. او می خواست از راه دودکش خانه، وارد شود. خرس زرنگ این را فهمید. به برادرهایش گفت: زود باشید، یک دیگ پر از آب بیاورید. دیگ پر از آب را آوردند. آن را روی آتش گذاشتند. آب جوش آمد و قل قل کرد. آقا گرگه از دودکش پایین آمد و ناگهان توی دیگ آب جوش افتاد. داد و فریادش بلند شد. ناله کنان و زوزه کشان پا به فرار گذاشت.

بعد از این اتفاق، آقا گرگه فکر خوردن بچه خرس ها را از سر بیرون کرد. دیگر هم به سراغشان نیامد. خرس تنبل و خرس شکمو، تنبلی و پرخوری را کنار گذاشتند. با کمک برادر زرنگشان، در زمین جلوی خانه دانه کاشتند و مشغول کشت و کار شدند. به این ترتیب سه بچه خرس قصه ما، زندگی خوب و خوشی را در کنار هم شروع کردند.

پایان

داستان آلیس در سرزمین عجایب (متن + صوت)

به نام خدای مهربان

یک روز آفتابی بود. آلیس روی سبزه ها نشسته بود به داستانی که خواهرش برایش می‌خواند گوش میداد. او از شنیدن داستان خسته شده بود. ناگهان خرگوشی به سرعت از کنار او گذشت و داد زد: «وای، دیرم شد! دیرم شد!» بعد هم ایستاد و ساعتش را از جیب شلوارش بیرون آورد و به آن نگاه کرد. و دوباره شروع به دویدن کرد.
آلیس داد زد: «صبر کن آقا خرگوشه! من هم با تو می آیم.» و به دنبال خرگوش دوید.

خرگوش به سوراخی رسید و توی آن پرید. آلیس هم به دنبالش، از سوراخ پایین رفت، پایین و پایین تر. سوراخ مثل یک چاه عمیق بود، و در آن چیزهای گوناگونی دیده می‌شد. چیزهایی مثل نقشه های جهان، کتاب های مختلف، وسایل کوچک و بزرگ و یک شانه و آینه. آلیس شانه و آینه را برداشت و موهایش را شانه زد. بعد هم با خود گفت: «شاید به یک سرزمین ناشناخته می‌رویم! باید آماده باشم تا به مردم آن سرزمین سلام و تعظیم کنم.»

در خانه خرگوش هیچ چیز نبود به جز یک شیشه نوشیدنی. روی شیشه نوشته بود : «مرا بنوش!»

آلیس شیشه را سر کشید. آن وقت دوباره شروع کرد به بزرگ شدن. بزرگ و بزرگ تر، تا اینکه سرش به سقف رسید. او از پنجره پلکان خانه، بیرون را نگاه کرد. خرگوش سفید را با عده ای از حیوانات دیگر دید. آنها یک اَرابه پر از سنگ را با خود می کشیدند.

خرگوش سفید به همراهانش دستور پرتاب سنگ را داد. حیوانات، سنگها را از توی اَرابه برداشتند و به طرف آلیس پرتاب کردند. آلیس بی اختیار گفت : «چه کار زشتی!»

ناگهان سنگها تبدیل به تکه های کیک شدند. آلیس گازی به یک تکه کیک زد. آن وقت دوباره کوچک و کوچک و کوچک تر شد. حالا او به راحتی می‌توانست از خانه خرگوش خارج شود.

تالاپ…… آلیس به ته سوراخ افتاد. ته سوراخ مثل دالان قصر بود. خرگوش سفید به سرعت از یک در کوچک خارج شد. آلیس هم سعی کرد از در بیرون برود، اما نتوانست. گریه اش گرفت. تشنه و گرسنه بود. چشمش به یک شیشه نوشیدنی افتاد. روی شیشه نوشته بود: «مرا بنوش!»

آلیس شیشه را سر کشید. آن وقت اتفاق عجیبی افتاد. او کوچک و کوچک تر شد. سرانجام در رودخانه ای که از اشک‌هایش درست شده بود افتاد.

آلیس در رود اشک‌هایش، با موجودات تازه ای آشنا شد: دودو، مرغابی و موش. آنها شنا کنان به طرف آلیس آمدند و به او سلام کردند. بعد هم خود را به کنار رودخانه رساندند و مشغول بازی شدند. ناگهان خرگوش سفید پیدا شد. او که خیلی غمگین بود. آهی کشید و گفت: «وای، دستکشها و باد بزنم را در خانه جا گذاشتم!» و به طرف خانه اش دوید. آلیس هم به دنبالش رفت.

رفت و رفت تا به باغی سر سبز و زیبا رسید. سرو صدایی شنید. گوش داد و فهمید که ملکه ای به آن باغ می آید. آلیس منتظر ماند تا ملکه رسید. بعد جلو رفت و گفت: «ملکه بزرگ! ممکن است راه خانه را به من نشان دهید؟»
ملکه با بد اخلاقی گفت: «سگ لاشخور من، راه را نشانت می‌دهد.»
آلیس خود را به سگ لاشخور رساند. اما سگ گفت: «راه خانه را باید از سگ لاک‌پشتی بپرسی.» آلیس خود را به سگ لاک‌پشتی رساند. او هم گفت: «راه خانه را از قاضی بپرس.»

قاضی در دادگاه بود، به جُرم یکی از سربازان ملکه رسیدگی می‌کرد. گناه سرباز این بودکه مقداری از شیرینی های ملکه را دزدیده بود.
کلاه دوز در دادگاه حاضر شدو گفت: «من خودم دیدم که سرباز، شیرینی های ملکه را دزدید و خورد.»
ملکه که در دادگاه بود عصبانی شد و دستور داد : «سرش را قطع کنید!»

ناگهان صدای واق واق سگی بلند شد. آلیس کوچولو به شدت ترسید و فرار کرد. همانطور که می دوید، چشمش به گربه ای افتاد که روی شاخه درختی نشسته بود. گربه به آلیس نگاه می‌کرد و می خندید. آلیس عصبانی شد و فریاد زد: «نخند.» بعد هم آهسته گفت : «تو می دانی خرگوش سفید از کدام طرف رفت؟» گربه گفت: «باید از کلاه دوز دیوانه و خرگوش بپرسی؟» بعد هم با دمش راهی را به آلیس نشان داد و گفت: «از آن طرف برو!»

آلیس از راهی که گربه نشان داده بود رفت. کمی بعد صدای حرف زدن شنید. جلو رفت و کلاه دوز دیوانه و خرگوشک را دید. آنها با موش زمستانی بر سر یک میز دراز نشسته بودند،چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند. آلیس به طرفشان رفت و پرسید: «شما می دانید خرگوش سفید از کدام طرف رفت؟»
کلاه دوز دیوانه گفت : «چه سوال جالبی!…. بفرما چایی و کیک بخور!»
اما روی میز به جز فنجان و بشقاب‌های خالی چیزی نبود. آلیس از آن دیوانه ها خداحافظی کرد و به راه خود رفت.

آلیس با شنیدن این دستور، فریاد زد: «کلاه دوز دروغ میگوید. او دیوانه است. نباید بخاطر یک فرد دیوانه، سر سرباز را قطع کنید. این عادلانه نیست!…»
آلیس با تمام قدرت فریاد می‌زد، و در همان حال بزرگ و بزرگتر میشد.
ملکه از دیدن دختری به آن بزرگی وحشت کرد و فریاد زد: «سرش را قطع کنید!»
نگهبانان ملکه به آلیس حمله کردند. آلیس سعی کرد که آنها را بزند و از خود دور کند. در همین موقع چشمش به خرگوش سفید افتاد که داشت فرار می‌کرد.

آلیس خواست به دنبال خرگوش بدود، اما نگهبانانی ملکه جلوی راهش را گرفتند.الیس گریه اش گرفت و با خود گفت: «وای… من دیگر نمیتوانم به خانه برگردم!»
در همین موقع صدای خواهرش را شنید که میگفت: «بیدار شو آلیس! باید به خانه برگردیم.)آلیس چشمهایش را باز کرد. دید که روی سبزه ها، کنار خواهرش نشسته است. نفسي به راحتی کشید و گفت : «پس من داشتم خواب میدیدم!»
بعد هم با خوشحالی از جا بلند شد و همراه خواهرش به طرف خانه دوید.

«پایان»

داستان جادوگر شهر اُز (متن + صوت)

به نام خدای مهربان

روزی روزگاری دختر یتیمی به اسم دوروتی با عمو و زن عمویش زندگی می کرد. کلبه آنها در میان یک چمنزار بزرگ و قشنگ بود. دوروتی هرروز از صبح تا شب با سگ کوچولویش توتو بازی میکرد. یک روز گرد باد تندی از پشت تپه وزید. گردباد، زوزه می کشید و می چرخید و به طرف کلبه آنها می‌آمد. عمو جان فوری همه را به زیرزمین خانه برد دوروتی به یاد سگش توتو افتاد. برای همین از جا پرید و از زیر زمین بیرون دوید. او توتو را که زیر تخت خواب پنهان شده بود پیدا کرد؛ اما همان موقع صدای زوزه گردباد به گوش رسید:

_کمک! کمک!
_هاپ! هاپ!
یکدفعه کلبه از جا کنده شد و چرخید. دوروتی از پنجرهبه بیرون نگاه کرد. کلبه روی هوا مثل یک گهواره تکان می خورد. خانه بالا و بالاتر رفت بعد پایین و پایین تر آمد و با یک تکان سخت به زمین نشست.

دوروتی آهسته در خانه را باز کرد. چشمش به منظره خیلی قشنگی افتاد. از تعجب و ترس جیغ کشید. آسمان به رنگ صورتی بود. گلهای زیبا و خوش رنگ، اینجا و آنجا روییده بود.
صدای نرم و مهربانی به گوش رسید:
_به این سرزمین خوش آمدید!
صدا، صدای فرشته شرق بود.

فرشته، تو پاییزش را که زیر دیوار خانه بود خانه بود نشان داد و گفت :«آفرین! شما جادوگر بدجنس را از بین بردید!» بعد هم کفش‌های نقره‌ای رنگ جادوگر بدجنس را به دوروتی هدیه کرد. دوروتی از فرشته مهربان، راه برگشت به خانه اش را پرسید.

فرشته گفت: «این راه زرد آجری را بگیر برو تا به شهر سبز زمرد برسی. در آن شهر، سراغ جادوگر شهر اُز را بگیر. او به تو کمک می‌کند تا به خانه ات برگردی.»
دوروتی با فرشته و کوتوله های مهربان خداحافظی کرد. بعد با توتو به طرف شهر سبز زمرد به راه افتاد.

هنوز راه زیادی نرفته بودند که به مترسکی در یک مزرعه بزرگ ذرت رسیدند. مترسک گفت: «من خیلی غصه دارم، چون توی سرم به جای مغز، علف خشک است. حتی کلاغها هم مرا مسخره می‌کنند و به من می‌گویند: بی عقل‌!»

دوروتی گفت: «با ما بیا مترسک. جادوگر از به تو کمک می‌کند.»
مترسک قبول کرد و با آنها همراه شد. آنها راه زرد آجری را ادامه دادند.

وقتی که از میان جنگل می‌گذشتند، هیزم شکنی را در کنار یک درخت نیمه بریده دیدند. سر تا پای هیزم شکن از حلبی بود. او تبرش را بالای سر برده بود و در همان حالت بی حرکت مانده بود.
دوروتی به زانوها و آرنجها و جاهایی از بدن هیزم شکن که زنگ زده بود، روغن مالید. آن وقت هیزم شکن توانست حرکت کند.

او به حرف آمد و گفت: «خیلی ممنون، راستش جادوگر بدجنس مرا به شکل حلبی در آورده است. برای همین، من قلب خود را گم کرده ام. خیلی دلم می‌خواهد مثل شما یک قلب مهربان داشته باشم.»
دوروتی گفت : «همراه ما بیا هیزم شکن. جادوگر شهر اُز به تو کمک می‌کند.»
هیزم شکن هم با آنها همراه شد و چهارتایی به طرف شهر سبز زمرد به راه افتادند. همین طور که می‌رفتند، یکدفعه یک شیر، غرش کنان به آنها حمله کرد. شیر میخواست توتو را گاز بگیرد، اما دوروتی با تمام زورش سیلی محکمی به صورت او زد.

_تو خجالت نمیکشی که یک سگ ضعیف و کوچولو را گاز میگیری؟!
باور کردنی نبود، اما شیر یکدفعه بغضش ترکید و هق هق، گریه کرد:
_اوووه! من خیلی ترسو هستم!
شیر این را گفت و ادامه داد: «من فقط کمی میخواهم شجاع باشم.»
دوروتی گفت: «از جادوگر اُز بخواه. او کمکت می‌کند.» شیر قبول کرد و بعد همه با هم راه زرد آجری را دنبال کردند.

همین طور که خوشحال، پیش می‌رفتند به جایی رسیدند که جاده با یک گودال پهن و عمیق، قطع شده بود. حالا چطور باید از گودال می‌گذشتند؟ یکدفعه فکری به خاطر مترسک رسید: «آهان! بیایید این درخت بزرگ را قطع کنیم. درخت از این لبه گودال به آن لبه می افتد و ما می‌توانیم از رویش رد شویم.»
همه به این فکر، آفرین گفتند. هیزم شکن مشغول قطع کردن درخت شد.

ناگهان حیوان بزرگ و عجیبی از پشت آنها خرناسه کشید. نصف این حیوان خرس بود و نصف دیگرش ببر!
در همان موقع، درخت شکست و روی گودال افتاد.
_زود باشید!
همه با عجله از روی پل رد شدند اما حیوان عجیب دنبالشان کرد تا از روی پل بگذرد. شیر به هیزم شکن گفت: «من با او می جنگم. تو هم زود پل را خراب کن.»

شیر این را گفت و شجاعانه روی پل برگشت و با حیوان عجیب رو در رو شد. هیزم شکن با تبرش روی درخت کوبید. پل با صدایی بلند شکست. شیر جستی زد، لبه پرتگاه را گرفت و خود را نجات داد. اما حیوان عجیب به ته دره سقوط کرد.

خلاصه، بعد از ماجراهای زیاد، آنها به شهر سبز زمرد رسیدند. آنجا همه چیز به رنگ سبز بود. دوروتی به نگهبان شهر گفت «ما برای دیدن اُز بزرگ آمده ایم.»
نگهبان وقتی کفش‌های نقره ای او را دید، با تعجب گفت: «تو حتما دوروتی هستی همان دختری که جادوگر بدجنس را از بین برد. بفرمایید… خواهش میکنم بفرمایید.»
آنها وارد اتاق اُز بزرگ شدند. یک سر خیلی بزرگ روی تخت دیده می شد. آن سر، با چشمهای تیزش به دوروتی و دوستانش نگاه می‌کرد.

_من اُز بزرگ هستم. همه از من میترسند!
دوروتی وقتی این را شنید جرئتی به خود داد و گفت:نمن هم دوروتی هستم. از هیچ کس نمی ترسم! به من کمک کنید تا به خانه ام برگردم.»
مترسک گفت: «خواهش میکنم به من یک مغز بدهید.»
بعد، هیزم شکن گفت: «خواهش می کنم به من یک قلب بدهید.»
و در آخر از همه، شیر گفت: «به من هم کمی شجاعت بدهید.»
اُز جواب داد: «من فقط با این شرط به شما کمک میکنم که جادوگر بدجنس غرب را بکشید.»

دوروتی و دوستانش از این حرف خیلی ناراحت شدند، اما چاره ای نبود. آنها سفر تازه ای را برای پیدا کردن جادوگر غرب آغاز کردند. اما خبر نداشتند که جادوگر بد جنس، میمونهای پرنده اش را برای دستگیری آنها فرستاده است. ناگهان میمون‌ها سر رسیدند. علفهای خشک را از سر مترسک بیرون کشیدند. شیر را به تور انداختند و هیزم شکن را محکم به زمین سنگی کوبیدند.

دوروتی را هم به قلعه جادوگر بردند.
جادوگر به دوروتی دستور داد: «کفش های نقره ای را در بیاورد.»
دوروتی گفت: «نه!»
جادوگر می‌دانست که اگر به کفش های جادویی دست بزند، انگشت‌هایش می سوزد. برای همین مجبور شد منتظر یک فرصت بماند، او از این به بعد دوروتی را اسیر و خدمتکار خودش کرد. دوروتی مجبور بود تمام روز را کار کند.

یک روز جادوگر با عصایش به پشت پای او زد. دوروتی به زمین خورد و یکی از کفش هایش از پا در آمد. او از این کار جادوگر عصبانی شد و آب سطلی را که همراه داشت روی او پاشید.

دوروتی نمی دانست که آب، جادوگر را از بین می برد. جادور جیغ وحشتناکی کشید. بعد هم کم کم تمام بذنش آب شد و به زمین ریخت.

دوروتی و دوستانش برای دیدن اُز به شهر سبز زمرد برگشتند. اُز به آنها گفت: «مرا ببخشید. من جادوگر نیستم. من فقط یک سر بزرگ ساخته ام و اسمش را گذاشتم: جادوگر اُز.»
با این همه، اُز به مترسک یک مغز داد که از پوست گندم درست شده بود.

به هیزم شکن حلبی یک قلب پارچه ای داد که پر از خاک اَره و خرت و پرت بود. کمی هم شربت شجاعت به دهان شیر ترسو ریخت.
_من راستی راستی عقل دارم!
_من محبت و مهربانی را حس میکنم!
_من احساس شجاعت میکنم!
اینها حرف های مترسک و هیزم شکن و شیر بود که فریاد میزدند.

آقای اُز به دوروتی هم یک بالون داد تا به خانه اش برگردد. اما توتو از بالن ترسید و زود از آن بیرون پرید.
اُز دیگر نمی دانست که چطور دوروتی را به خانه اش برگرداند. برای همین با همه خداحافظی کرد و رفت. دوروتی خیلی نگران و ناراحت شد. او با خودش فکر کرد که دیگر نمی تواند به خانه برگردد. اما یکدفعه فرشته ی خوب شرق ظاهر شد و گفت: «سه بار به آرامی کفشهایت را به هم بزن.»
دوروتی این کار را کرد و یکدفعه به آسمان بلند شد و آن بالا درست مثل گردباد چرخ خورد.

او خیلی زود بر چمن زاری که خانه اش در آن بود، پایین آمد. آن وقت فریاد زد: «هی عمو جان! زن عمو جان! من به خانه برگشتم! من آمدم!»
او در حالی که از خوشحالی گریه میکرد، خودش را به آغوش عمو و زن عمویش انداخت.

«پایان»

داستان لباس جدید پادشاه (متن + صوت)

به نام خدای مهربان

در زمانهای خیلی خیلی دور ، پادشاهی بود که دلش می خواست همیشه لباس های خوب بپوشد. خیاط های مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او می دوختند. روزی رسید که خیاط های او دیگر نتوانستند لباسی با شکل تازه برایش بدوزند.

پادشاه خودخواه عصبانی شد و فریاد زد: من قبلا این لباس را پوشیده ام! مگر نمی دانید که من هیچ وقت یک لباس را دوبار نمی پوشم؟!

خدمتکارهای شاه، خبر مهمی را در همه جای آن سرزمین پخش کردند: هر کس بتواند یک دست لباس جدید برای جناب پادشاه بدوزد، جایزه بزرگی خواهد گرفت.


تمام خیاط های آن سرزمین به جنب و جوش افتادند. آنها سعی کردند که لباس تازه ای برای شاه بدوزند اما هیچ لباسی شاه را راضی نکرد. شاه از خودراضی نمی توانست قبول کند که بدنش چاق و زشت است.

یک روز دو آدم حقه باز به قصر شاه آمدند و گفتند جناب شاه ، ما از راه خیلی دوری به اینجا آمده ایم تا شما را راضی کنیم. ما بافنده هایی هستیم که کار خود را خیلی خوب بلد هستیم. ما می توانیم پارچه عجیبی ببافیم. این پارچه مخصوص ، طوری است که آدم های احمق نمی توانند آن را ببینند.

پادشاه گفت : هووووم … چه جالب! این طوری می توانم بفهمم که کدام یک از وزیرانم با هوش و کدام یک احمقند. خیلی خوب، فوری شروع به بافتن کنید.

بعد هم پول خیلی زیادی به آنها داد.

آن دو نفر پول ها را پنهان کردند و بعد این طور نشان دادند که دارند پارچه می بافند. صدای ماشین پارچه بافی نیمه شب به گوش می رسید: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک.

پادشاه می خواست بداند که کار بافنده ها چقدر پیش رفته است. برای همین با خودش فکر کرد: خوب است بهترین و راستگوترین وزیرم را پیش آنها بفرستم.

وزیر به اتاق کار بافنده ها رفت. او با دیدن ماشین خالی از پارچه خیلی تعجب کرد. هر چقدر که نگاه کرد چیزی ندید.

وزیر که مرد با تجربه ای بود با خودش فکر کرد: خیلی بد شد! حالا اگر من راستش را بگویم پادشاه خیال می کند که آدم احمفی هستم. او به من خواهد گفت: بی عرضه احمق، از قصر من بیرون برو!

برای همین، وزیر به پادشاه گفت: تا به حال پارچه ای به این زیبایی ندیده ام. جناب شاه من مطمئن هستم که شما از آن خوشتان خواهد آمد.

پادشاه از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و به بافنده ها پول بیشتری داد.

چند روز بعد پادشاه خواست پارچه را ببیند اما با خودش گفت : اگر نتوام آنرا ببینم آبرویم می رود.

این شد که یکی دیگر از وزیرانش را پیش بافنده ها فرستاد. پادشاه خیال می کرد که این وزیر از همه باهوش تر است. اما او هم نتوانست پارچه ای ببیند.

این وزیر هم ترسید که شاه با او دعوا کند . برای همین گفت: جناب شاه، واقعا که پارچه خیلی خیلی قشنگی است.

پادشاه خیلی خوشحال شد. با خودش فکر کرد: حالا دیگر من نباید نگران باشم چون حتما می توانم پارچه ای را که آنها دیده اند ببینم.

پادشاه مطمئن بود که وزیرانش به اندازه او باهوش نیستند. برای همین به همراه دو وزیر و عده ای از نزدیکان و خدمتگزارانش از قصر بیرون آمد.

دو وزیر گفتند: جناب شاه ما امیدواریم که شما از این پارچه جالب خوشتان بیاید.

پادشاه به اتاقی رفت که بافنده ها در آن کار می کردند. اما او در ماشین بافندگی چیزی ندید. با خودش فکر کرد: یعنی چه؟! چرا من نمی توانم پارچه را ببینم ؟! یعنی من یک احمقم؟ نه، من نباید بگویم که چیزی نمی بینم!

بنابراین پادشاه به بافنده ها گفت که از پارچه خیلی خوشش آمده است. هر دو وزیر توی دلشان گفتند : چقدر بد است که من نمی توانم پارچه را ببینم!

پادشاه به بافنده ها مقدار زیادی طلا داد. بافنده های ناقلا هم کارشان را ادامه دادند: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک.

و خیلی زود خبر دادند که تمام پارچه بافته شده است. آنها این طور نشان دادند که دارند پارچه را می برند و لباس جدیدی برای شاه می دوزند.

بعد لباس تازه را به پادشاه نشان دادند و گفتند: جناب شاه با دقت به این لباس نگاه کنید. وقتی که مردم شما را با این لباس ببینند خیلی تعجب می کنند آنها حتما از شما تعریف خواهند کرد.

بافنده ها به پادشاه کمک کردند که لباس هایش را در بیاورد و لباس جدیدش را بپوشد.

شاه خودش را گول زد و در دل گفت : وای چقدر عالی است! این لباس مثل پر سبک و مثل نسیم لطیف است.

بعد دو وزیرش را صدا زد و پرسید: خوشتان می آید?

آنها جواب دادند: البته چه لباس زیبایی است! چقدر به شما می آید جناب شاه.

در همین موقع در همه جای آن سرزمین حرف از لباس جدید پادشاه بود.

روزی رسید که نزدیکان شاه یک نمایش رژه ترتیب دادند. شاه در حالی که مثل سربازها پا می کوبید و رژه می رفت با صدای بلنذ گفت: اهم … فقط آدم های دانا می توانند لباس جدید مرا ببینند.

مردم فریاد زدند: همین طور است! لباس تازه پادشاه خیلی دیدنی است! این لباس چقدر به او می آید! بله … بله ….

شاه وقتی که صدای تشویق آمیز مردم را شنید خیلی خوشش آمد.

بعد یکدفعه صدای پسرکی بلند شد که با خنده گفت : نگاه کنید این مرد لباس نپوشیده. آقای شاه، شما با این بدن لخت حتماً سرما می خورید.

مردمی که در خیابان بودند وقتی این حرف را شنیدند، زدند زیر خنده.

-وای … مسخره مردم شدم!…. خیلی بد شد! من لختم …. پس تا حالا گول خورده بودم! آبرویم رفت! شاه این حرف ها را با خودش زد و بعد پسرک را به قصر خودش برد.

مردم در گوش همدیگر پچ پچ کردند و گفتند که پسرک بیچاره حتماً به دست پادشاه کشته می شود. اما کمی که گذشت پادشاه پدر و مادر پسرک را به قصرش دعوت کرد و به آنها گفت: شما یک پسر درستکار دارید. او آن قدر خوب بود که حقیقت را به من گفت. بعد پادشاه به پدر و مادر پسرک هدیه هایی زیاد داد.

از آن روز به بعد، پادشاه بیشتر از اینکه به فکر لباس باشد به مشکلات مردم و کارهای سرزمینش فکر می کرد.

«پایان»

داستان «قورقوری» برای داشتن بچه حرف گوش کن

به نام خدای مهربان

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل زیبا و سرسبز، قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود. قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد و دوستان زیادی داشت. قورقوری پسر مهربونی بود، به خاطر همین همه ی حیوانات جنگل اونو دوست داشتند. اما قورقوری کمی کنجکاو بود و وقتی برای گردش به جنگل می رف، حرف های پدر و مادرش از یادش می رفت.

یک روز صبح وقتی قورقوری از خواب بیدار شد، دید که هوا خیلی خوبه. به خاطر همین تصمیم گرفت که توی جنگل گشتی بزنه. اون روز وقتی قورقوری صبحانه اش را خورد، سریع از جنگل بیرون رفت. اون از بین چمنزارهای بزرگ گذشت و به جایی رسید که همه ی قورباغه ها می ترسیدن به اونجا پا بگذارند. اون یک استخر بزرگ بود. حالا قورقوری خیلی از جنگل دور شده بود. اون دیگه نمی تونست جنگل را ببینه. قورقوری کمی ترسیده بود.

در جنگل قورقوری، سه قانون وجود داشت که پدر و مادرش بهش گفته بودن که همه باید از اون اطاعت می کردند. اول اینکه وقتی مار هیس هیسو نزدیک شماست، اصلاً قور قور نکنید. دوم اینکه هرگز قبل از خواب پشه نخورید. و آخر اینکه هرگز در استخر بزرگ شنا نکنید.

قورقوری اصلاً به قانون های جنگل توجهی نکرد و تندی توی استخر بزرگ پرید. قورقوری با خودش گفت: «اینجا خیلی هم قشنگه، چرا قورباغه ها از اینجا میترسن؟»

قورقوری شروع کرد به شنا کردن توی استخر بزرگ. اما کمی بعد متوجه شد که در این استخر نه گیاهی وجود داره و نه ماهی. قورقوری از اینکه در استخر تنها بود، کمی ترسید. حالا قورقوری میخاد به خونه اش برگرده، اما وقتی شنا می کنه می بینه که اصلاً تکون نمی خوره. قورقوری ترسید و سریع تر شنا کرد؛ اما یکدفعه همه جا تاریک شد. آب استخر تند و تند می چرخید و داشت قورقوری رو با خودش به سمت پایین می برد. قورقوری هر چی دست و پا می زد، فایده ای نداشت. اون دیگه همه ی امیدش رو از دست داده بود که یکدفعه یک دست بزرگ اونو نجات داد. حالا همه جا روشن شده بود.

بعد از اینکه قور قوری یک کمی حالش بهتر شد، فهمید که اونجا استخر آدم هاست. استخر آدم ها یک چاه بزرگ داره. وقتی آب استخر کثیف میشه، آدم ها سر چاه رو می گیرن تا آب های کثیف داخل چاه بره. اون کسی هم که قورقوری رو نجات داده بود، یک پسر بچه ی مهربان بود.

از اون روز به بعد قورقوری تصمیم گرفت که به حرف بزرگترهاش گوش بده و به قانون و مقررات آنها احترام بگذاره.

«پایان»

نتیجه گیری

سوال: به نظرت چرا پدرمادرها برای بچه ها قانون میذارن؟

جواب: چون پدر مادرها بچه هاشون رو خیلی دوست دارند و نمیخوان که اونها آسیب ببینن.

سؤال: چرا ما باید به حرف پدر مادرمون گوش بدیم؟

جواب: چون حرف ها و قانون های اونا برای ما خوبه و به ما کمک می کنه تا همیشه سالم و سلامت باشیم.